" />میدونستم که دلم برای اینجا تنگ میشه ،مثل پیر شدن توی یک روز،توی یک لحظه مثل تموم لحظاتی که چشامو روش میندم..
مثل تنهایی!....
دور خودم میچرخم،نگاه میکنم به تموم روزایی که گذشته به لحظاتی که جرات گفتن اون رو به کسی نداشتم، که کسیو واسه گفتنش نداشتم؟!
به فاصله ی چند متری خودم از پیرزنی که با پای لنگ لنگان میخواد از این سمت جاده بره اون سمت به سختی خودشو میکشونه که زیر ماشینی که با سرعت میاد نره،وقتی سالم میرسه این سمت خیابون با زنبیل قدیمیش نفس عمیقی میکشه و چقدر این زن آشناست،این مادرمه...مادر من که پیر شده!...میخوام بگردم دنبال کسی که بهش بگم من مادرم رو گم کردم...دور و خیلی دور و کسی چه میفهمه؟!!
مثل گشتن دنبال یه سکه ی عیدی توی جوب آب کنار خیابون که تهش یه عالم گل و لای نشسته!...
مثل همه ی تفاوتهایی که دچارش هستم..مثل محکومیت به گشتن توی یک چاردیوار خالی!....
مثل روزی که برای من نساختنش اما حالا من یکی از اون آدمهام که این روز به نامش شده، و کسی نمیدونه تنهایی توی روزی که شاید اسم من هم گوشه ای از اونه چه حسیه..خوبه؟!....
من یک پرستار؟!
من یک شاعر؟!
من یک آدم!...
من فقط راحیلم که خیلی وقته که کسیو واسه گفتنش نداشته!و داره دور خودش توی تنهاییش میگرده!
و شعر که قدیمیه اما هست به پرستاری که فقط 7روز بودنش حس شد توی این بخش پر از شکستگی،7 روز توی بخش زندگی من!:
و آسمان که همیشه پشت پنجره اسیر استُ
از در عین موروملخ بالا نمی آید
جائی نمیروم
خیلی دور نمیشوم
این روزها حتی حوصله ی خدا هم از این همه خوبی سر رفته است
فرشته!
کسی بیایدوحال مرا به هم بزند
وحشی باشد و توی پیراهنت جا نشود
-ورق بزن!
□
آلبوم ها چقدر خاطره دارند
از روزهائی که در آن نبوده اند
از لحظه هایی که با هم نخندیده اند
از فصل های نرفته!...
آخرین پیوند دستهایی که بوی لولای در می دهند
سبز شده
فرقی نمیکند که کجا باشی
بهار حتی از دیوارها هم عبور میکند!
و تا یادم نرفته:
سلام!
و از فرصت استفاده میکنم تا دعوتتون کنم به خوندن دو تا وبلاگ از شاعران کانون شعر و ادب دانشگاه علوم پزشکی بابل که چند وقتیه شروع به کار کردن:(درج لینک نمیشه پس آدرسو تایپ میکنم)
1.کامران محمدی http://tapanjere.blogfa.com
2.جواد وزیر پناهhttp://khak7.blogfa.com
"""لبهايم را تا روز مبادا بسته ام
كه مبادا
زير آسمان من هم بلند شود
تكه ابري كه
جاي خالي چشم هاي توست
حالا تنهاي ام را با يك وجب خاك
تقسيم
بيا
كنار جدول همين خيابان
ضرب كن مرا توي چشمهايت
به طرح قديم
حتي اگر سراب هم ببارد
دلتگي را نمي شود توي باغچه كاشت
نگاه كن به ته مانده ي
روزي كه توي دستانت
كاغذهاي باطله
كه انشا نمي شوند
...
نامه را از هر طرف كه بنويسي
صدا ندارد!"""
یه چیزی ته دلمه...اون ته مهاشم نه..تو دلمه..نه!اشتباه نکن نیومدم بگم از ادمها بیزارم میخوام بذارم برم یا اینکه خسته ام!...اینها گفتنی نیستن!...-در زندگی زخمهایی هست که روح را در انزوا.....................-حتی نیومدم از این زخم ها بگم..
فقط اومدم بگم همه ی ادمها همشون -من که استثنا ندیدم- از یک دریا به یه قطره راضی ان...
کلمه ها ارضام نمی کنن..شعر و واژه ها هم خیانت کار شدند ..اونی که باید بشن اونی که من میخوام نمیشن!.....
امشب به این نتیجه رسیدم همه ی شاعرهای دنیا یک روز میفهمن که شعر یک خیانت و فریب قشنگه وقتی که تنها شدند وقتی حتی شعر هم براشون نموند اینو میفهمن ..میفهمی؟!!!!!!!!
بی خیال بریم سراغ شعر و من که حالا حالا ها به روز کردنم نمی آید!......
این واژه ها که لخت شوند
تازه می شوی مثل روزهای اول ایمان آوردنت
به چراغهای مردی که عصا قورت می دهد و
با هیچ ترفندی نمی تواند
عشق را از زمین محو کند
من به کشفهای شاعرانه ی تو رسیده ام!
با کفشهای لنگه به لنگه ات
توهین نکن به حوضهایی که
سالهاست قورباغه ها را می خنداند
و هنوز روی زمینی که گاهی از گریه های نیمه کاره ام
خنده اش می گیرد
زندگی می کنم!
این افق همیشه از ادامه ی چشم های تو طلوع می کند
--
من به پاییز گفته ام
هیچ وقت این کاسه را
پشت سرت
گریه نخواهم کرد
دیر شده
بیخودی زل نزن توی پنجره
هیچ آینه ای توی دنیا مثل پنجره دروغ نمی گوید!...
*تنهاییم را با تو قسمت می کنم سهمی کمی.....نبود!!!!!!
*ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد؟!