" />
سلام....
به 2دلیل عمده مهروماه رو گذاشتم کنار:
1-چون قالبش سنگین بود و اغلب شماها نمیتونستید زود کامنت بذارید...و من حاضر به عوض کردن اون قالب نبوده و نیستم!
2-چون مهروماه برای یه دوره از زندگیم بود که حالا ازش فاصله گرفتم.
دوستای خوبی که منو قبلن لینک کرده بودن من تو این وبلاگ هم لینکشون میکنم و اگه دلتون خواست این و بلاگمو با اسم پرستار یا چمیدونم راحیل حسینی2 یا هر اسمی که دوست دارید لینک کنید و اگه که ندارید من باز هم لینکتون میکنم!....
بالاخره بازی واگویه بعد یلدا یقیه ی منو هم گرفت و من هم به دعوت سارا و النازو عالین مجبور به اعتراف شدم!....
اعترافات اندر سه دسته:
الف:اندر باب خود:
ا- راحیل حسینی نیستم!اما هستم...سید هم نیستم!اما جدم سنگینه....متولد 24 شهریور 1366 شهرستان قایمشهر اما در سه جلد به زیراب نام خورده چون در آن سال ساکن زیراب بودیم...
2-اعتراف میکنم همیشه دلم میخواست بازیگر بشم و پرستاری رو هم به خاطر پدرم انتخاب کردم!(البته بدون اجبار..اما اگر یه روز پزشک شدم شاید اجباری باشه!)
3-اعتراف میکنم تو بچگی خیلی شر بودم و دیکته هم در حد 12-13 بوده و هیچ وقت املای خوبی نداشتم
4-اعتراف میکنم خسرو شکیبایی رو از نه سالگی که در فیلم خواهران غریب دیدم خیلی دوسش دارم و خیلی هم از لحن حرف زدنش خوشم میاد....
5-اعتراف میکنم آدم فوق العاده اکتیو و شیطونی هستم و خیلی هم اگر سر حال باشم اطرافیانم رو میخندونم اما اگر ناراحت یا افسرده باشم یک جمعی رو عصبی میکنم!!!!
6-اعتراف میکنم 3بار شیشه نمازخونه مدرسه رو شکوندم و در دوره پیش دانشگاهی فقط یه جلسه سر کلاس زبان انگلیسی بودم و بقیه اش رو یا تمرین تئاتر میکردم یا فوتبال بازی میکردم!!!!!
7-اعتراف میکنم پوستر ریکی مارتین و صابر ابر و شادمهر عقیلی رو در دوره ی دبیرستان به در و دیوار اتاقم میزدم در کنار پوستر شریعتی و هدایت!!!!......
8-اعتراف میکنم والیبالم اصلا خوب نیست اما فوتسالم چرا!!!......و طرفدار لیورپول هستم خصوصا استیو جرارد....
9-اعتراف میکنم دلم میخواست 10 تا دختر داشته باشم که سر سفره غذا جیغ و داد کنند اما از بچه به دنیا آوردن میترسم اونم که آلان به 5 تا تقلیل یافته!(آخه مامانم میگه درد داره!!!)
10-اعتراف میکنم که آش کشک و ماکارونی خیلی خوب درست میکنم!.
این هم آخرین شعرمه:
عمودی میخوابم توی دهانت
وقتی که سلولهایت بوی نا میدهد
شک کرده ام به لبهایی که روی دهانم نشسته اند
خلوت تر از همیشه
راه میروم روی عمودی های این افق!!!
@
اما تا دلت بخواهد
اینجا هوا پس است و
معرکه ها پس کلاه مانده است.
@
این سلول هنوز بوی نا میدهد
و تو اسیر لبهایی هستی که
شک کرده ای به بودنمان؟!!!
@
بوسه را که بدهی
کامل میشود
آخرین سلول خالی مانده ی
این جدول!!.....
و من دایی احسان-سید مهدی موسوی-فاضل شیرزادفر-آیدا عزتی-و خانم دکتر(رقاصه) رو به این بازی دعوت میکنم که اعتراف کنند.....