تبليغاتX
رستــــــــاخیز
Image and video hosting by TinyPic" />
آگر خدا رحم نمیکرد!

سلام!

من زنده ام، من..من از من مردم و پیدا شدم باز...

شاید چند ساعت طول نکشید که پستمو گذاشتم باز حالم به شدت بد شده بود و باز به گوشه خلوت و پر از فکر تخت بیمارستان پناه بردم و فکر کردم و فکر کردم و چقدر آدم حرف برای فکر کردن دارد!..

خوبم..خوب از داشتن دوستانی که نگرانت باشند خوشحالم!....

حالا مرگ چند وجبی از گلویم فاصله گرفته و خودم به تنهایی اکیسژن را می بلعم ..خودم به تنهایی!....

 

و این غزل که سومین غزل زندگیمه رو میذارم اینجا با تمام مورد هایی که دارد...نقد بشود یا نشود فرقی ندارد چون غزل سرا نیستم امااز خواندنش خوشحال میشوم!...(بعد ویرایش شده اشو میذارم)

 

اینجا نشسته کنار من در ردیف دو

یک زن به شکل مجسمه،شاید شبیه تو

 

هی ناله می کند به سرم گریه های خیس

هی چک چک سرم یعنی که NPO(1)

 

دائم گشاد میشود توی رگم آیه های ترس

شاید خدا کرده آخرین حق را و ِتو

 

شیطان دراز کش روی سقف نعره میزند

شو می دهد با آخرین متود خواهر TaTU(تتو)

 

حتی اگر بخواب برود چشمهای زن که نیست->

در انتظار لحظه ای که بگوئی الــــــــــــــــو

 

این جا هنوز نشسته و زن ضجه میزند

مثل تمام کورهای شهر سارماگــــــــو(2)

 

درب اتاق بسته است و سرم چکه می کند

یک تخت خالی و هنوز برچسب NPO

 

پی نوشت1:NPOبه معنای not per oral می باشد که در پزشکی بیمارن 24 ساعت قبل عمل جراحی نباید از راه دهان چیزی بخورند

پی نوشت 2.ژوزه سارماگو نویسنده داستان کوری که جایزه نوبل را گرفته.

 از پی نوشت و پانوشت بگذریم: باید تشکر کنم از همه شما و دوستام و اسم نمی برم چون همه جویای حالم بودن....و از هومن یه تشکر ویژه میکنم که همش منتظر بود که بنده با عزرائیل ملاقات کنم! و تو که با آمدنت روح دوباره به کالبدم دمیدی ......

شعر قبلیمو بر نمیدارم....

راستی اینم عکس خودمه که گذاشتم گوشه وبلاگم بدون روبان سیاه!....

ممنون ..

من خوبم ..خوب و زنده!

زنده باد زندگی....

 

این هم شعر که می تواند به شش خرداد تقدیم نشود!

 

 

هویج نکاشتم توی باغچه تا آلبالو بدهد

من عاشق شده بودم

و مادرم همیشه رسوایم می کرد

 

و تو

ثانیه را که پس بزنی

آخرین خاطره هم..؟!

 

حالا گریه نمیکنم

مرد شده ام!...

اما سیبیل که نه!

ولی به خدا

 عزیزم

عزیزم،

 عزیزم

من دارم گریه می کنم!...

 

نیما ،فروغ،تو،خدا،منزوی

چنان گرفته تو را بازوان پیچـــــــــــــــــــ>

 کیم؟

 که این طور بد بیاوری ها را

هم، آخرش

توی ترمینال دیده بودم

پشت یک اتوبوس نوشته بود

ان مع العسر یسرا

انگار خدا دیکته نوشته بود روی همه ی دفترهای دنیا!....

 

یادم نمیرود

اینجای شعر باید :

هرزه بشوم،گل ندهم

اما یادم می ماند اینجای شعر باید تمام شود

خدا توی همه ی دفترهای جهان با خط سبز نوشته:

من قسمت تمام مردهای دنیا ام،

و مادرم همیشه می گفت دنیا خیلی کوچک است

و چقدر راست می گفت:

توی آینه به چشم هایت نگاه کن!

+ سرگیجه های راحیل حسینی