" />خاله مرد!....
عین همین جمله دیروز بارها توی گوشم خورد...خاله توی خانه سالمندان دور از همه مرد.....
به داستانی که اخرش با غم و غصه تموم میشه میگن تراژدی اما نمیدونم به قصه ی زندگی کسی که از 13 سالگی همش غم و غصه بود چی میشه گفت.
یک ازدواج در 13 سالگی بر حسب سنتها با یک زمین دار بزرگی که سالها از خودش بزرگتر بود چون پدرش مرد ملاکی بود!!!!...
طلاق توی 19 سالگی و ازدواج مجدد زن دوم مردی شد که یک بچه هم داشت که اختلاف سنی چندانی هم با اون نداشت و بعد مرگ شوهرش و تنهایی و تنهایی خاله هیچ وقت بچه دار نشد....
خاله!
مرد..............................................................................................
به خنده ی معصومانه ای که یک شب باد آن را با خود برد:
ماه پریود شده امشب
روی عادت زندگیمان!
تو نیمه شده ای
به دنیال نیمه های گمشده ای که فرقی نمیکند
کجای این جهان استاده اند!
اصلا بیا از توی سطرهای نامه بیرون بزنیم
اخر این قصه جور دیگر تمام نمیشود
شاید اگر کمی بزرگ میشدی توی 70 سالگیت
انقدر بچه نبودی!
سهمی از کودکان به ارث برده ی زمین
زیر این زمین همیشه جا برای همه هست!!!!!
خدا چقدر امروز
حوصله ی مرا ندارد...
بیا قول بدهیم که دلمان هیچ وقت برای هم تنگ نشود
مرگ چقدر شبیه دستهای مادربزرگ است
وقتی که لالایی خواب تو را هیچ کسی برای فرزندت نخواهد خواند
راستی
یادم نمی آید من با شما چه نسبتی دارم؟!!!
تنها انان که مرده اند از مرگ نمی هراسند چون من که بارها مردانه مرده ام!