" />یه چیزی ته دلمه...اون ته مهاشم نه..تو دلمه..نه!اشتباه نکن نیومدم بگم از ادمها بیزارم میخوام بذارم برم یا اینکه خسته ام!...اینها گفتنی نیستن!...-در زندگی زخمهایی هست که روح را در انزوا.....................-حتی نیومدم از این زخم ها بگم..
فقط اومدم بگم همه ی ادمها همشون -من که استثنا ندیدم- از یک دریا به یه قطره راضی ان...
کلمه ها ارضام نمی کنن..شعر و واژه ها هم خیانت کار شدند ..اونی که باید بشن اونی که من میخوام نمیشن!.....
امشب به این نتیجه رسیدم همه ی شاعرهای دنیا یک روز میفهمن که شعر یک خیانت و فریب قشنگه وقتی که تنها شدند وقتی حتی شعر هم براشون نموند اینو میفهمن ..میفهمی؟!!!!!!!!
بی خیال بریم سراغ شعر و من که حالا حالا ها به روز کردنم نمی آید!......
این واژه ها که لخت شوند
تازه می شوی مثل روزهای اول ایمان آوردنت
به چراغهای مردی که عصا قورت می دهد و
با هیچ ترفندی نمی تواند
عشق را از زمین محو کند
من به کشفهای شاعرانه ی تو رسیده ام!
با کفشهای لنگه به لنگه ات
توهین نکن به حوضهایی که
سالهاست قورباغه ها را می خنداند
و هنوز روی زمینی که گاهی از گریه های نیمه کاره ام
خنده اش می گیرد
زندگی می کنم!
این افق همیشه از ادامه ی چشم های تو طلوع می کند
--
من به پاییز گفته ام
هیچ وقت این کاسه را
پشت سرت
گریه نخواهم کرد
دیر شده
بیخودی زل نزن توی پنجره
هیچ آینه ای توی دنیا مثل پنجره دروغ نمی گوید!...
*تنهاییم را با تو قسمت می کنم سهمی کمی.....نبود!!!!!!
*ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد؟!