تبليغاتX
رستــــــــاخیز
Image and video hosting by TinyPic" />
من و شعرهايم كه "او" ندارند
اين روزها تا چشم باز مي كنم مي بينم خودم هستم و اتاقي كه در و پنجره هايش را هم بسته ام تا حجم عمده ي فكر من از آن بيرون نزند....همين روزهاست كه سقف اتاقم برود پيش ابرها آنقدر كه اين اتاق از افكارم حجيم شده!....
حالا كه خوب فكر ميكنم انگار بازيگر يك فيلم وسترن هستم و گري كوپر هم روبه رويم ايستاده و من دارم به آن پيرمردي كه توي تمام فيلم هاي وسترن تابوت مي سازد پيشنهاد ساختن تابوت جديدي ميدهم!..من از اين دوئل دوحس مختلف توي تنم خسته شدم!..دو نيرو از جنس خودم به جان من افتاده اند....
گوشه ي رينگ بوكس پرت شده ام و..1...2....3.....
و شعر كه از درزهاي پنجره به بيرون نشت مي كنند!......
بعد مدتها با چند كار كوتاه:
1)
چشم هاي تيله اي مادر
-با آن نگاه سبزش-
هر شنبه،
كنار دستهاي سفالي پدر
                  كه روزهاي هفته را بلد نيست
گريه،
گريه،
و پدر كه فكر ميكند تمام هفته شنبه است
باز
گريه به تنهايي اش
من،سكوت
پدر،اخم
و مادرم
كه گريه
،،،
پدر كه حالا دستهايش را توي خونين شهر قلب مادرم
گِل شده ميبيند!


2)
توي دستهاي مادرم پير شده ام
نفهميدم دلم براي چه لك زده
كنار عكسي كه تا خوردم تو را
                                توي لبهايم
بيا توي اين تخت
                    خواب ببينيم
آينه هفت رنگ توي آستينش دارد
                                  كافيست لبخند بزنيم!


3)
من هنوز لاي جرزهاي ديوار تنت
به اين مي انديشم كه:
كاري از من ساخته نيست
زمان دارد توي چشمهايت خيس مي كند
زني را كه باراني نپوشيده است!

*خسرو شكيبايي هم رفت تا نوستالژي اين نسل بي ستاره كامل شود!
+ سرگیجه های راحیل حسینی